سال 1389 بر پيروان حقيقت مبارک
Weblog.
Works.
VIP Linx.
Home.
 
 
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونيکی :
يادداشت :
 
 
 
 
......................................
 
 
نکته مهم در مورد خوندن این وبلاگ :

از اول اصلا قرار نبود که این وبلاگ شبیه داستان بشه ... ولی نمیدونم چرا الآن داستان شده و دنباله دار ...
یعنی اگه دوست دارین بفهمین قضیه از چه قراره باید از اولین وبلاگ بخونین تا هم شخصیت ها رو بشناسین
و هم کوچه مونو ... ممنون ... مرسی ... تشکر ...
Star ستاره
 
 
......................................
 
امکان جدید و خوب برای سایت !
اگه دوست دارید که عضو این سایت بشین تا آخرین تغییرات و خبر های سایت رو بدونین
فرم زیر رو پر کنین ... هر وقت هم دوست داشتین عضو نباشین ، خیلی راحت میتونین که
نباشین ... بنابراین چیزی رو از دست نمی دین !!!
 





Powered by WebGozar

   
ایشون جولیت کوچه ما نیست ... فقط تشابه اسمی و عکسی است !  
46. یک شب با جولیت بینوش !
{بیست و نهم شهریورماه هشتاد و هفت}
یکی هست تو کوچه مون که بهش میگن جولیت بینوش ... وقتی که من شهر بودم ، اومده به محله . اولش به نام یکی از بانو های آقای جماعتی اومده تو کوچه ، بعدش هم جدا شده و حالا مستقل کار میکنه ... کلی حرف و حدیث دور و ور این خانومه هست ... استغفرالله ... به من چه اصلا که پشت سر بانوهای سابق آقای جماعتی حرف بزنم ... ولی به چشم خواهری ، خوب جیگریه ...!
همه مردای کوچه دندون تیز کردن براش ولی بانو جولیت بینوش به هیچ کس راه نمیده ... دمش گرم ... خیلی مرده ... میگن فقط به روح آقا بده راه داده ، اونم بخاطر اینکه عینک دودی میزده همیشه ... میگن عاشق عینک دودیه ... بدبختی ، تو کوچه ما هم هیچ مردی این بی ناموسی رو به خودش نمی خره که عینک دودی به چش و چارش بزنه ... حرف در میارن واسش دیگه ... فقط ارواح حق زدن عینک دودی رو دارن ... اونم بخاطر اینکه دیگه مرد نیستن و آزادن ...
جولیت بد جوری داشت رو اعصابم با پاشته بلند قدم میزد ... از وقتی رفتم شهر و برگشتم ، نمیتونم وقتی یه چیزایی می بینم به خودم مسلط باشم ... باید بپرم و خلاصه به بویی بکشم تو مطبخش ... دل رو زدم به دریا و یه عینک دودی قاچاق رو از آقا بیژن خریدم ... آقا بیژن جدیدا زده تو کار قاچاق جات ...! ...
عینکه رو زدم و روبروی خونه جولیت وایسادم به هوای اینکه روزی روزگاری از اون در بزنه بیرون ... تمام اهالی کوچه از جلوی من رد شدن و یه تف و لعنی بهم فرستادن ... البته زنا با عشوه و مرد ها با غیظ ... حسودیشون میشد حمالا ... زنا هم کف جسارتم بودن ... به عده هم جلوی سوپر دولوکس آقام وایسادن و شعار دادن ... جدیدا دموکراسین تو کوچه مون بیداد میکنه ... ولی ... من به هیچی کار نداشتم ... من فقط دلم میخواست که جولیت سرش رو برای هواخوری از پنجره اتاقش بیاره بیرون و یا از خونه برای خرید بیاد بیرون که منو ببینه ...
صبح ها و ظهر ها و شب ها ، همه از پس هم رفتن و جولیت از خونه بیرون نیومد ... زیر پام هم سه تا علف کوچولو سبز شدن ... روزا کارم این شده بود که با علف کوچولو ها ساق پای دختر مجردای کوچه رو دید بزنیم و هر و هر بخندیم ... شبا هم همدیگه رو بغل میکردیم و میخوابیدیم ...
ماه ها گذشت تا اینکه یه روز با صدای پاشنه های یک کفش زنونه از خواب بیدار شدم ... به بالای سرم نگاه کردم ... جولیت بود ... خودِ خودش بود ... بالاخره از خونه بیرون اومده بود و میخواست بره خرید ... فقط نمیدونم بالای سر من چیکار میکرد ؟! ... چشام هنوز خواب آلود بود ... بهش نگاه کردم و سلام گفتم ...
- علیک سلام گل پسر ...
به من گفت گل پسر ... ! ... یعنی چی ؟ ... یعنی خوشش اومده از من ؟ ... یعنی میخواد دعوتم کنه خونه اش که مطبخشو بو کنم ؟ ... یعنی ...
- شاپسر ، چرا اینجا خوابیدی ؟
ای وای خدا جون ... بهم گفت شا پسر ... من براش مهم ام ... ! فکر کنم کلک عینک دودیه گرفت ... بهش گفتم که ماه هاست که منتظرشم ... علفا رو هم نشون دادم بهش و گفتم که اینا هم زیر پاهام سبز شدن ... علفا هم بهش سلام کردن ...
- خوب تو که این همه منتظر بودی ، چرا نیومدی زنگ در رو بزنی ... بگی با خودم کار داری !
خاک به سرم ، فاتحه بر اموات ... یعنی یه عینک دودی اینقدر هوس انگیزه ؟ ... بهش گفتم اگه میخواد بره خرید ، لیستشو بده به من که زود برم از سوپر دولوکس آقام براش بیارم هر چی تو لیسته ...
- نه عزیز ... بیا با هم بریم خونه ... بوی مطبخو برات راه بندازم ... آقات تازگیا سرویس حمل به درب منزل تا شعاع مجاز رایگان رو راه انداخته ! ... بیا بریم ...
بیخ خِرَمو گرفت و با خودش برد تو خونه ... تو راه که داشت منو میکشید که ببره به خونه ... همه اهالی منو دیدن ... آقای جماعتی ... آقا بیژن ... آقام ... چند تا از با نوهای آقای جماعتی که همیشه تو کوچه ول می پرن ... خانوم بهار ... جن کوچولوها ... سوپرمند ... ابرین ... همه چی برام اسلوموشن شده بود ... صداها تو گوشم می پیچید ... یعنی حقیقت بود ... جولیت بینوش داشت منو می برد تو خونه اش که بزاره مطبخشو بو کنم ؟ ...
با صدای بسته شدن در خونه به خودم اومدم ... جولیت از پله ها رفت بالا و به منم گفت که دنبالش برم ... خرامان خرامان خودشو می کشید از پله ها و میرفت بالا ... داشتم سرگیجه می گرفتم ... خدا به خیر کنه ... نمیدونم چطوری پله ها رو با پا و دست و سر بالا رفتم ... در خونه رو باز کردم ... از جولیت خبری نبود ... ولی از طرف مطبخ یه بوی عجیب و غریبی می اومد که تا حالا تو کوچه مون سابقه نداشت ... فقط یک بار تو شهر ، نصفه شب از خونه بغلی اومد تو خونه من ... چشام داشت سیاهی میرفت ... هر چی بیشتر به مطبخ نزدیک می شدم ... بو بیشتر میشد و سرگیجه من هم بیشتر ... دم پاچال مطبخ که رسیدم ، جولیت رو دیدم و از حال رفتم ... هیچی نفهمیدم ... فقط حس خوبی داشتم ... مثل اینکه دارم آیس پک بادمجون میخورم با پسته فراوون ... اون هم وسط عرق ریزون تابستون ... اون هم تو استخر ...
چشامو که باز کردم ... دیدیم صبح شده و جولیت داره آرایش میکنه ... از بوی مطبخ هم خبری نیست ... عینکم هنوز به چشم بود ...
- من کجام ؟
- نگرون نشو ... دیشب رو جا نداشتی ... اینجا موندی ...
- تو جولیتی ؟ ... من پیش تو موندم ؟
- آره ... میخوای بازم بمونی ؟
- نه ... آره ... یعنی ... فعلا نه ...
نمیتونستم از روی تخت بلند بشم ... جولیت اومد دستمو گرفت ... ماشالا یه تکون داد ، مثل برق از جا بلند شدم ... مردیه واسه خودش ... ازش تشکر کردم و از پله ها اومدم پائین ... تو راه پائین اومدن بهم گفت که هر وقت گشنه ام شد ، عینک دودی بزنم و بیام پیشش ... برام سبزی پلو با ماهی دودی درست میکنه ... نمیدونم از کجا میدونست که من عاشق سبزی پلو با ماهی دودی ام ! ...
وارد کوچه که شدم ، جا خوردم ... اول فکر کردم که همه چی خواب بوده و من هنوز تو شهرم و اصلا به کوچه برنگشتم ... یه مقدار وایسادم ... همه رو نگاه کردم ... نه ... کوچه اس ... ولی همه عینک دودی زدن و دارن کاراشونو میکنن ...! جریان چیه ؟ ... من کجام ؟ ... علف کوچولوهای روبروی خونه جولیت رو دیدم ... بهم سلام کردن ... رفتم پیششون و دراز کشیدم کنارشون ... یکی از علفا بهم گفت که همه کوچه دیوونه شدن ... تو این مدت دو ماهی که من تو خونه جولیت بودم ... همه چی تو کوچه عوض شده ... یکی از علفا گفت ... ایکاش به جولیت میگفتی پنجره رو می بست ...!
 
خسرو شکیبایی ... رفت !  
پنج سکانس برای خسرو شکیبایی
{سی ام تیر ماه هشتاد و هفت}




Untitled Document




« نوع اول »

1 . دم دمای صبح . داخلی . بیمارستان



صدای سیگنال قلب ناگهان قطع می شود و تبدیل به بوق ممتد ... دور تختی ، ولوله ایی بر پاست ... آرام به آن نزدیک می شویم ... همه سراسیمه به بیمار روی تخت نگاه می کنند ... دکتر فریاد میزند ...


دکتر ( رو به پرستار ) : شوک !


دو پرستار به سمتی می دوند و دستگاه شوک الکتریکی پرتابل را به بالای تخت میرسند ... در این فاصله ، دکتر با دست به قفسه سینه بیمار ضربان میدهد ... دکتر عرق کرده ... خانم پرستاری ، گوشه اتاق در حال آرام اشک ریختن است ... حالا بیمار را می بینیم ... خسرو شکیبایی روی تخت ، آرام خوابیده ...

دستگاه شوک را آماده می کنند ...


دکتر : روی 150 ( دو هادیِ شوک را دو طرف قفسه سینه خسرو میگذارند ) حالا ... ( خسرو تکان اندکی می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ) ... 200 ... ( آماده می شود ) ... حالا ... ( خسرو تکانی بیشتر می خورد ... صدای بوق ممتد ، لحظه ایی به ضربان تبدیل می شود ... همه به صفحه سیگنال نگاه می کنند ... لبخندی روی لبان دکتر می آید و با دست عرق پیشانی را پاک می کند ... خسرو آرام ، خوابیده ... پرستاری که اشک می ریخت ، با چشمان باز به صفحه خیره شده ... تمام این صحنه ها در اندک دمی اتفاق می افتد . ناگهان صدای سیگنال به بوق ممتد تبدیل می شود ... آرامش به هم میریزد ... خسرو آرام است ... ) زود ... 250 ...


پرستار ( آهسته به دکتر ) : خطر نداره دکتر ؟

دکتر : ( عصبی ) 250 ... ( آماده می شود ) حالا ( خسرو تکان میخورد ... صدای سیگنال هنوز ممتد است ... ) 300 ... ( درجه را روی سیصد می برند ... ) حالا ...



خسرو تکان دیگری می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ... دکتر عرق کرده ... با دست به سینه خسرو ضربان میدهد ... پرستار ، آهسته به دکتر می گوید که فایده ایی ندارد ... پرستار دیگر ، همان گوشه که بوده ، آرام اشک می ریزد ... دکتر به کناری می رود و روی صندلی کنار اتاق می نشیند ... پرستاران هم آرام آرام می روند ... دکتر به خسرو که آرام خوابیده نگاه می کند ... گویی خسرو لبخندی بر لب دارد ...


2 . صبح روز بعد . داخلی . خانه من


من روی تخت خوابیده ام ... ساعت 9 صبح ... صدای اس ام اس می آید ... گوشه چشمانم باز می شود و ناراحت از اینکه با اس ام اس یک آدم وقت نشناس بیدار شدم ... اس ام اس دوم میرسد ... اس ام اس دیگری ... نگران می شوم ... از جا بلند می شوم کنار تخت می نشینم و موبایل را بر میدارم ... اس ام اس ها را می خوانم ... نمیدانم چه شده ... حال خوبی ندارم ... موبایل در دستم زنگ می خورد ... بی اختیار جواب میدهم ... انگار طوفانی بزرگ از پیش رویم عبور کرده و رفته ... همه جا ساکت است ...


من : بله ؟

دوستم : خسرو شکیبایی ... رفت !

من : میدونم ( در آینه روبرو ، خودم را می بینم ) آره ... رفت ...


دوستم : خنده اش یادته ؟ اون روزی که باهاش دور ...

من ( نمیگذارم حرفش را تمام کند ) : آره ... خداحافظ ...


قطع می کنم و خودم را در آینه نگاه می کنم ...


« نوع دوم »


1 . دم دمای صبح . داخلی . بیمارستان


صدای سیگنال قلب ناگهان قطع می شود و تبدیل به بوق ممتد ... دور تختی ، ولوله ایی بر پاست ... آرام به آن نزدیک می شویم ... همه سراسیمه به بیمار روی تخت نگاه می کنند ... دکتر فریاد میزند ...


دکتر ( رو به پرستار ) : شوک !


دو پرستار به سمتی می دوند و دستگاه شوک الکتریکی پرتابل به بالای تخت میرسند ... در این فاصله ، دکتر با دست به قفسه سینه بیمار ضربان میدهد ... دکتر عرق کرده ... خانم پرستاری ، گوشه اتاق در حال آرام اشک ریختن است ... حالا بیمار را می بینیم ... خسرو شکیبایی روی تخت ، آرام خوابیده ...

دستگاه شوک را آماده می کنند ...



دکتر : روی 150 ( دو هادیِ شوک را دو طرف قفسه سینه خسرو میگذارند ) حالا ... ( خسرو تکان اندکی می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ) ... 200 ... ( آماده می شود ) ... حالا ... ( خسرو تکانی بیشتر می خورد ... صدای بوق ممتد ، لحظه ایی به ضربان تبدیل می شود ... همه به صفحه سیگنال نگاه می کنند ... لبخندی روی لبان دکتر می آید و با دست عرق پیشانی را پاک می کند ... خسرو آرام ، خوابیده ... پرستاری که اشک می ریخت ، با چشمان باز به صفحه خیره شده ... تمام این صحنه ها در اندک دَمی اتفاق می افتد . ناگهان صدای سیگنال به بوق ممتد تبدیل می شود ... آرامش همه به هم میریزد ... خسرو آرام است ... ) زود ... 250 ...

پرستار ( آهسته به دکتر ) : خطر نداره دکتر ؟


دکتر : ( عصبی ) 250 ... ( آماده می شود ) حالا ( خسرو تکان میخورد ... صدای سیگنال هنوز ممتد است ... ) 300 ... ( درجه را روی سیصد می برند ... ) حالا ...



خسرو تکان دیگری می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ... دکتر عرق کرده ... صداو سیگنال ِضربان بر میگردد ... سکوت همه جا را گرفته ... لبخند بر لبان همه می آید ...


دکتر ( عرق پیشانی را با آستین پاک می کند ) : برگشت ... ( لبخند میزند )


2 . صبح روز بعد . داخلی . خانه من


من روی تخت خوابیده ام ... ساعت 9 صبح ... گوشه چشمانم باز می شود ... اطراف را نگاه میکنم ... از دید من همه چیز نا معلوم است که به مرور معلوم می شود ... هنوز خوابم می آید ... چشمانم را می بندم ... چشمانم را باز می کنم ... لبخند میزنم ...


من : سلام بیست و هشتم تیرِ هشتاد و هفت ...



3 . صبح . داخلی . بیمارستان


خسرو خواب است ... همسرش تمام شب بیدار بوده و هنوز هم بیدار است و او را نگاه می کند ... خسرو تکان می خورد و همسرش از روی مبل کنار تخت او بلند می شود و بالای سرش می آید ... خسرو آرام چشم باز میکند ... نور از پنجره به داخل اتاق تابیده ... همسرش آرام اشک ریخته ... خسرو همسرش را می بیند ...


خسرو ( با لبخند ) : سلام ...




 
حتما نباید همه زنها بعد از ازدواج خوشبخت بشن ... میتونن بد بخت بشن !  
45. تو گویی ، او دیگریست !
{پانزدهم تیر ماه هشتاد و هفت}
هنوز به هم کوچه ایی هام عادت نکردم ... یه عده رفتن ... یه عده بزرگ شدن ... به عده تازه اومدن ... من هم خیلی بزرگ شدم و دیگه بچه نیستم ... فقط نمیدونم چرا از وقتی که اومدم تو کوچه خیلی چیزا رو فراموش میکنم ...
پریروز ، یادم رفته بود که کی ام ! ... دم در خونه آقای جماعتی ، یهو فراموش کردم که کی ام و کجام و برای چی اینجا وایسادم ... چند لحظه اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم و هیچی یادم نیومد ... نه میدونستم کجام ... نه اینقدر شجاعت داشتم که یه مسیری رو انتخاب کنم و از اونطرف برم ... یه جور فراموشی توام با اضطراب ... وای ! چه روشنفکر شدم ...! تو همین گیر و دار بودم که یهو در خونه آقای جماعتی باز شد و یکی از بانوان جدیدش که به چشم خواهری خوب تیکه ایی هم هست ، اومد بیرون که بره سوپر دولوکس آقاجونم ، برای خرید ... منو دید ، وایساد و چادر کشید به صورتش و با حجب و حیایی که مخصوص ما اهالی کوچه اس ، مشغول لاس زدن با من شد ...!

- اوا خاک به سرم ... نمیدونستم شما اینجائین ...
- من !؟
- آقامون گفته بود حذر کنیم از غریب غربای کوچه ... چشم نکشیم به راه مردای تنها ... حالا چه متعلقه ... چه مطلقه ...!
- ما با هم آشنائیم ؟
- ( لبخند دلبرانه ) وا ... قدیم ندیما رو بزاریم کنار ، مال یه محل که هستیم ...
- یه محل ...؟!
- آقامون میگه ... دور از جون خودشون ... مرد جماعت ، دو قسمته ... یه قسمت همه مرده ... یه قسمت هم یه جاهایی ... خاک به سرم ... چرا اینا رو به شما میگم ...
- آقا تون ؟
- وا ... از وقتی که رفتین شهر و برگشتین ، پاک زدین زیر همه چی ... نه نون و نمک حالیتونه ... نه عشق و عاطفه ...
- شهر ...
- بلا دور ... نکنه خودتونو به چِلی میزنین که هم کلوم من بشین ... میدونین که ... من ... چطوری بگم ... روم به دیفال ... چند روزیه ، زن جدید آقامون شدم ... دیگه نباید نشونی منو از این و اون بگیرین ... باهام هم هم کلوم نشین ...
- خانوم محترم ... من نمیدونم کجام و اینجا چیکار میکنم ... میشه کمکم کنید ؟
- ( اطراف را مضطرب نگاه میکند ) خوب داری آسمون و ریسمون میکنی ... عاشق همین بازیات بودم قدیما ... یعنی ... هنوز از سرم نرفته اون لب رو لبای یواشکی ته کوچه مون ... همه اش تقصیر اون خیر ندیده بود که یه پرواز هوسونه منو تو رو جدا کرد ...
- هوسونه ... ما همدیگه رو می شناسیم ...
- جلو اهل محل ، دیگه نه ... ولی تو خفا اگه بخوای ، آره ... هنوز نرفتی از یادم ...


یواش یواش گیجی داشت از سرم می پرید ... داشت یادم می اومد ... وسط یه کوچه بودم با یه خانومی که چهره اش آشنا بود ... هنوز کامل یادم نمی اومد کیه ... ولی آشنا بود ... همینطور یه بند داشت حرف میزد و گهگاه چادرشو مخصوصا باد میداد که من بدنشو ببنیم ... من گیج بودم و فقط صورتشو میدیدم و البته لباش که مدام به هم میخورد ... وای خدای من ... شناختمش ... خانوم بهار بود ... خانم بهار شده بود زن جماعتی ...! نه چیزی اون موقع تونستم بگم ... نه الآن ... !
 
 
Previous Page
Next Page