Untitled Document
« نوع اول »
1 . دم دمای صبح . داخلی . بیمارستان
صدای سیگنال قلب ناگهان قطع می شود و تبدیل به بوق ممتد ... دور تختی ، ولوله ایی بر پاست ... آرام به آن نزدیک می شویم ... همه سراسیمه به بیمار روی تخت نگاه می کنند ... دکتر فریاد میزند ...
دکتر ( رو به پرستار ) : شوک !
دو پرستار به سمتی می دوند و دستگاه شوک الکتریکی پرتابل را به بالای تخت میرسند ... در این فاصله ، دکتر با دست به قفسه سینه بیمار ضربان میدهد ... دکتر عرق کرده ... خانم پرستاری ، گوشه اتاق در حال آرام اشک ریختن است ... حالا بیمار را می بینیم ... خسرو شکیبایی روی تخت ، آرام خوابیده ...
دستگاه شوک را آماده می کنند ...
دکتر : روی 150 ( دو هادیِ شوک را دو طرف قفسه سینه خسرو میگذارند ) حالا ... ( خسرو تکان اندکی می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ) ... 200 ... ( آماده می شود ) ... حالا ... ( خسرو تکانی بیشتر می خورد ... صدای بوق ممتد ، لحظه ایی به ضربان تبدیل می شود ... همه به صفحه سیگنال نگاه می کنند ... لبخندی روی لبان دکتر می آید و با دست عرق پیشانی را پاک می کند ... خسرو آرام ، خوابیده ... پرستاری که اشک می ریخت ، با چشمان باز به صفحه خیره شده ... تمام این صحنه ها در اندک دمی اتفاق می افتد . ناگهان صدای سیگنال به بوق ممتد تبدیل می شود ... آرامش به هم میریزد ... خسرو آرام است ... ) زود ... 250 ...
پرستار ( آهسته به دکتر ) : خطر نداره دکتر ؟
دکتر : ( عصبی ) 250 ... ( آماده می شود ) حالا ( خسرو تکان میخورد ... صدای سیگنال هنوز ممتد است ... ) 300 ... ( درجه را روی سیصد می برند ... ) حالا ...
خسرو تکان دیگری می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ... دکتر عرق کرده ... با دست به سینه خسرو ضربان میدهد ... پرستار ، آهسته به دکتر می گوید که فایده ایی ندارد ... پرستار دیگر ، همان گوشه که بوده ، آرام اشک می ریزد ... دکتر به کناری می رود و روی صندلی کنار اتاق می نشیند ... پرستاران هم آرام آرام می روند ... دکتر به خسرو که آرام خوابیده نگاه می کند ... گویی خسرو لبخندی بر لب دارد ...
2 . صبح روز بعد . داخلی . خانه من
من روی تخت خوابیده ام ... ساعت 9 صبح ... صدای اس ام اس می آید ... گوشه چشمانم باز می شود و ناراحت از اینکه با اس ام اس یک آدم وقت نشناس بیدار شدم ... اس ام اس دوم میرسد ... اس ام اس دیگری ... نگران می شوم ... از جا بلند می شوم کنار تخت می نشینم و موبایل را بر میدارم ... اس ام اس ها را می خوانم ... نمیدانم چه شده ... حال خوبی ندارم ... موبایل در دستم زنگ می خورد ... بی اختیار جواب میدهم ... انگار طوفانی بزرگ از پیش رویم عبور کرده و رفته ... همه جا ساکت است ...
من : بله ؟
دوستم : خسرو شکیبایی ... رفت !
من : میدونم ( در آینه روبرو ، خودم را می بینم ) آره ... رفت ...
دوستم : خنده اش یادته ؟ اون روزی که باهاش دور ...
من ( نمیگذارم حرفش را تمام کند ) : آره ... خداحافظ ...
قطع می کنم و خودم را در آینه نگاه می کنم ...
« نوع دوم »
1 . دم دمای صبح . داخلی . بیمارستان
صدای سیگنال قلب ناگهان قطع می شود و تبدیل به بوق ممتد ... دور تختی ، ولوله ایی بر پاست ... آرام به آن نزدیک می شویم ... همه سراسیمه به بیمار روی تخت نگاه می کنند ... دکتر فریاد میزند ...
دکتر ( رو به پرستار ) : شوک !
دو پرستار به سمتی می دوند و دستگاه شوک الکتریکی پرتابل به بالای تخت میرسند ... در این فاصله ، دکتر با دست به قفسه سینه بیمار ضربان میدهد ... دکتر عرق کرده ... خانم پرستاری ، گوشه اتاق در حال آرام اشک ریختن است ... حالا بیمار را می بینیم ... خسرو شکیبایی روی تخت ، آرام خوابیده ...
دستگاه شوک را آماده می کنند ...
دکتر : روی 150 ( دو هادیِ شوک را دو طرف قفسه سینه خسرو میگذارند ) حالا ... ( خسرو تکان اندکی می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ) ... 200 ... ( آماده می شود ) ... حالا ... ( خسرو تکانی بیشتر می خورد ... صدای بوق ممتد ، لحظه ایی به ضربان تبدیل می شود ... همه به صفحه سیگنال نگاه می کنند ... لبخندی روی لبان دکتر می آید و با دست عرق پیشانی را پاک می کند ... خسرو آرام ، خوابیده ... پرستاری که اشک می ریخت ، با چشمان باز به صفحه خیره شده ... تمام این صحنه ها در اندک دَمی اتفاق می افتد . ناگهان صدای سیگنال به بوق ممتد تبدیل می شود ... آرامش همه به هم میریزد ... خسرو آرام است ... ) زود ... 250 ...
پرستار ( آهسته به دکتر ) : خطر نداره دکتر ؟
دکتر : ( عصبی ) 250 ... ( آماده می شود ) حالا ( خسرو تکان میخورد ... صدای سیگنال هنوز ممتد است ... ) 300 ... ( درجه را روی سیصد می برند ... ) حالا ...
خسرو تکان دیگری می خورد ... همه به صفحه سیگنال نگاه میکنند ... بوق ممتد است ... دکتر عرق کرده ... صداو سیگنال ِضربان بر میگردد ... سکوت همه جا را گرفته ... لبخند بر لبان همه می آید ...
دکتر ( عرق پیشانی را با آستین پاک می کند ) : برگشت ... ( لبخند میزند )
2 . صبح روز بعد . داخلی . خانه من
من روی تخت خوابیده ام ... ساعت 9 صبح ... گوشه چشمانم باز می شود ... اطراف را نگاه میکنم ... از دید من همه چیز نا معلوم است که به مرور معلوم می شود ... هنوز خوابم می آید ... چشمانم را می بندم ... چشمانم را باز می کنم ... لبخند میزنم ...
من : سلام بیست و هشتم تیرِ هشتاد و هفت ...
3 . صبح . داخلی . بیمارستان
خسرو خواب است ... همسرش تمام شب بیدار بوده و هنوز هم بیدار است و او را نگاه می کند ... خسرو تکان می خورد و همسرش از روی مبل کنار تخت او بلند می شود و بالای سرش می آید ... خسرو آرام چشم باز میکند ... نور از پنجره به داخل اتاق تابیده ... همسرش آرام اشک ریخته ... خسرو همسرش را می بیند ...
خسرو ( با لبخند ) : سلام ...