از اول اصلا قرار نبود که این وبلاگ شبیه داستان بشه ... ولی نمیدونم چرا الآن داستان شده و دنباله دار ...
یعنی اگه دوست دارین بفهمین قضیه از چه قراره باید از اولین وبلاگ بخونین تا هم شخصیت ها رو بشناسین
و هم کوچه مونو ... ممنون ... مرسی ... تشکر ...
......................................
امکان جدید و خوب برای سایت !
اگه دوست دارید که عضو این سایت بشین تا آخرین تغییرات و خبر های سایت رو بدونین
فرم زیر رو پر کنین ... هر وقت هم دوست داشتین عضو نباشین ، خیلی راحت میتونین که
نباشین ... بنابراین چیزی رو از دست نمی دین !!!
فیس بوک یا توییتر یا این سایت ؟
{آخرین روزهای اردی بهشت هشتاد و نه}
واقعاً آدم گیج میشه ... نمیدونه تو سایت خودش فعالیت کنه و مطلب بنویسه یا تو فیس بوک و توییتر ... فکر کنم تا اطلاع ثانوی تو فیس بوک باشم و از این جور سایت ها تا داستان نویسی ام دوباره بیاد و حوصله داشته باشم که کارهای گرافیکی ام رو بذارم رو این سایت ... تا اون موقع ، بای بای !؟
گل اومد ، بهار اومد ... ميرم به صحرا !؟
{آخرين روزهاي سال هشتاد و هشت}
نميدونم چرا دست و دلم به نوشتن و ادامه دادن داستانهاي کوچه ؛ نميره ... شايد ديگه خيلي فاصله گرفتم از کوچه و آدماش ... شايد تو يه عالم ديگه سير ميکنم ... شايد بزرگ شدم ... خيلي بزرگ بزرگ ... اونقدر بزرگ که ديگه بهش ميگن پير ... شايد تلخ شدم ... شايد ... شايد تو ناخداگاهم ، اون ته تهاي ذهنم يه چيزي بهم ميگه ، يالا ... بنويس ... خودتو خالي کن و هر چي تو اون ذهن داغونته بريز بيرون ...!؟
بعد يه چيز ديگه ميگه ... ولش کن ... حسش نيست ... حوصله اش نيست ... که چي بشه ... که کي بخونه ... مگه کسي هم حوصله داره که بخونه ... مگه وسط اينهمه خبر و اتفاق کسي هم هست که چيزاي ديگه دلش بخواد بخونه ... مگه خودت اصلا دل و دماغ داري واسه نوشتن ...
بعد اون چيز قبليه ميگه ... خب ! ... چه بايد کرد ... پس چرا سايت داري ؟ ... همونجور که تعطيلش کرده بودي ... دوباره تعطيلش کن ... انگار نه انگار که کوچه ايي بوده ... پنداري ، دووووووووووووووود شده و رفته هوا ...
بعد اون يکي چيزه ميگه ... آخه نبودش و تعطيل کردنش که دردي رو دوا نميکنه ... همين صفحه مشکي که مياد اقلن واسه خودت قوت قلبه که يه چيزي هست ... حکم علي دايي رو داره که هيچ کاري نميکرد ولي وقتي جلو دروازه حريف بود اقلن دو تا يار حريف رو درگير ميکرد ... پس حالا که نمي نويسي ... بزار باشه ... سايت بمونه ... تعطيل نشه ... حالا فعلا صبر داشته باش و ببين چي ميشه ... شايد يه روز دوباره حوصله داشتي و شور و حالي واسه نوشتن و دوباره بچه شدن و رفتن به کوچه و با آدماش زندگي کردن ... صبر داشته باش ... صبر !؟
بازگشت در دراز ترین شب سال !
{سی ام آذرماه هشتاد و هشت}
حدود یه سال این سایت بیکار بود و الآن دست رو هرجاش میذارم خاک داره و صدای ترق توروق میده ... نمیدونم چرا یهو تصمیم گرفتم که سایت رو دوباره راه بندازم ... شاید دارم به روحیه یک سال قبلم برمیگردم ... !
توی این یک سال خیلی اتفاق ها افتاده ... خیلی زیاد ... به اندازه صد سال ... ولی یه چیزی خیلی مهمه و اون اینه که من تصمیم گرفتم که سایت رو دوباره راه بندازه و این نشون میده که توی این یک سال ، اتفاقهایی که افتاده ، باعث شده که در خودم این انرژی رو حس کنم که دوباره بنویسم و کار کنم ...
کاری به اتفاق های شخصی خودم ندارم ... خیلی مزخرف بود همه اش ... فعلا به اتفاق های سیاسی هم کاری ندارم ، که دارم برای خودم زندگی میکنم ! ... اتفاقهای اینترنتی که تو این یک سال افتاد ، واقعا همه چیز رو تغییر داد ... دو تا سایت خیلی مهم ، دوباره متولد شدن ... یکی فیس بوک و اون یکی توویتر ... منم تو این مدت ، خلاء بی سایتی و ننوشتن رو تو این دوتا سایت خالی میکردم ...
فکر کنم بعد از یک سال ، زیادی حرف نزنم بهتره ...
فعلا گیجم و نمیدونم باید با سایت چیکار کنم ... فقط میدونم که باید امروز دوباره فعالیتشو شروع میکرد و امشب دوباره تو محیط اینترنت ، توی بلند ترین شب سال چشم رو هم میذاشت و اولین شب حضورش تو اینترنت ، مصادف با بلندترین شب سال بشه ... خوش باشین امشب ...