از اول اصلا قرار نبود که این وبلاگ شبیه داستان بشه ... ولی نمیدونم چرا الآن داستان شده و دنباله دار ...
یعنی اگه دوست دارین بفهمین قضیه از چه قراره باید از اولین وبلاگ بخونین تا هم شخصیت ها رو بشناسین
و هم کوچه مونو ... ممنون ... مرسی ... تشکر ...
......................................
امکان جدید و خوب برای سایت !
اگه دوست دارید که عضو این سایت بشین تا آخرین تغییرات و خبر های سایت رو بدونین
فرم زیر رو پر کنین ... هر وقت هم دوست داشتین عضو نباشین ، خیلی راحت میتونین که
نباشین ... بنابراین چیزی رو از دست نمی دین !!!
......................................
43. آنچه گذشت ...
{جمعه 30 فروردین 1387}
- گوشی ؟ میشنوی ؟ ... سر تکون نده ، جواب میخوام ... یک کلوم ...
- آره ... میشنُفَم ... تو باش ... من ، سنگ صبورت میشم ...
- از همه اون قدیم ندیما ... تو موندی برام و این یه کوچه که هنوز توش رفت و اومد داره ... هه !...
- ناز نفست ... گفتیم رفتی شهر ... گوشت شهریا خورد به تنت ... ما رو یادت رفت ...
- هه !
- آقا بده اینقدر چش انتظارت موند که کور شد ... یه شب کورمال کورمال تو کوچه راه میرفت که خورد زمین ... گرگا به خیال اینکه مرده و افتاده کنار جوب ، خوردنش ... خونه آقا بده هم از اون به بد از تنهایی دق کرد و شال و کلاه کرد به ترک دیار ... رفــــــــــــــــت ... از اون به بعد هیشکی دیگه ازش خبر نداره ... البت یه خبرایی هس ... گربه کثیفه ، یه بار دزدکی از دست زنش فرار کرده بود به شهر ... میگفت خونه آقا بده رو تو یه کلوپ استریتیز دیده که با حرکات موزون و ترکیبی از نور و موسیقی دور لوله میگشته ... بر و بچزِ محل ، هر چی قسمش دادن که چی پوشیده بوده ، بروز نداد لامصب ... این گربه ها عجب تو دارن ...
- خانم بهار چی شد ؟
- میگم برات ... نقل جماعتی مهمتره ... از وقتی تو رفتی ... بانو های آقای جماعتی تظاهرات کردن ... شورش کوچه ایی ... در ها رو زدن و شیشه ها رو شکستن ... شیشه سوپر های آقات رو هم شکستن ... پارک ته کوچه رو بیابون کردن از بس که با کفش رفتن رو علفاش ...
- چی میخواستن ...؟ ... بریزم ؟
- نه ... توپِ توپم ... حق رای میخواستن ...
- هه ! ... تو کوچه ما ؟ ... حق رای ؟
- تقصیر این جماعتی خره ... ترسید ، خوف کرد ... داد بهشون ... از روزی که حق رای داد ، هر کدوم از بانو های آقای جماعتی ، شب دست یکی از مردای کوچه رو میگیره ، می بره خونه ... شبا دم در خونه شون حکومت نظامیه ... تجمع بیشتر از یه نفر قدغن ... صدا میدن از بس لا مصبا ... نمیگن تو کوچه جوون عزب داریم ... پیر داریم ... جوون داریم ... آتیش داری ؟ ... ... ... ... ... دمت گرم ...
- خانم بهار ...!
- هستش ... میگم ... بریز یه چیکه ... جن کوچولوها یادته ؟
- آره ...
- قربون دستت اون ماستو بده ... وقتی رفتی ، رفتن ... پنداری با تو رقم خورده بودن ... دست به دستت ... همه اهالی حتم کردن که دستا تو یه کاسه بوده و یه نیم کاسه هم زیر یه کاسه ... آدم اجیر کردن که تو شهر بگیرنت و ناکارت کنن ، آقات هم سر دسته بود ... یه روز که همه تو خیابون ولو بودن ، یهو دیدیم هفت هشت تا ماشین مدل بالای های کلاس وسط میدونگاهی که سیبیلای آقای سرکار به باد رفت ، ترمز کردن و یه عده رضا گلزار از تو ماشینا اومدن بیرون ... ده دوازده تا ... همه عینک آفتابه به چشم ... کت شلوار به تن ... اول از همه دخترای کوچه که ساق پاهاشونو میسکیدیم ، ولو شدن رو زمین ... بعدش بانو های آقای جماعتی غش کردن از ذوقِ مردِ خوشگل ... یه عده میگفتن اگه آقا بده هم بود غش میکرد ، یه عده هم برعکس اونا ... خلاصه کنم ... رضا گلزارا همون جن کوچولوهای کوچه بودن ... نمایندگی ماشینای کلاس بالا رو گرفته بودن که تو کوچه بفروشن ، خودشونو بزرگ کرده بودن ... قد رضا گلزار ... شده بودن جن بزرگای کوچه ... الان هم تو همون میدونگاهی نمایشگاه و سلمونی زدن ... هر روز هم به یه شکلن ... یه روز حامد بهداد ... یه روز رضا گلزار ... یه روز جمشید مشایخی ، واسه پیرزنای محل دلبری میکنن ... یه روز هم مهناز افشار ... البت خیلی کم مهناز افشار میشن ... خطر داره ... سیل میاد تو کوچه اینقد که آب از لب و لوچه مردا میریزه ...!
- خانم بهار ... زنده اس ...
- آره بابا ... گیر دادی ها ... آقا بیژن و بتی خانوم که یادته ؟ ... گربه کثیفه و زنش ...
- آره ...
- بالاخره بچه دار شدن ...
- گربه یا آدم ؟
- بتی خانوم 24 تا بچه زائید ... 3 تا شو با آقا بیژن خوردن ... موند 21 ... یکی رو خیرات کردن که روند بشه ... موند 20 تا ... از این 20 تا 12 تا به آقا بیژن رفتن ... 7 تا به بتی خانم ... یکی به مرحوم آقا بده ... اهالی نمیدونن چطوری اینطوری شده ... حتی از جماعتی پرسیدن ، اونم عاجز بود از جواب ... ولی اون یکی کُپ آقا بده اس ... عین آقا بده یه ته لهجه ناناز قزوینی هم داره ... عین موشه پدرسگ ...
- بریزم ... ؟
- آره قربون دستت ... هوسونه اس دیگه ... توفیرِ کم و زیادش تو تگری بعدشه ... گلاب به روی ماهت ...
- بابات چی شد ؟ هنوز مرده شور خونه شو داره ؟ ... ... ... ... چی شد ؟ ... چرا گریه ؟ ... رفت از دنیا ؟
- نه ... ما رو گذاشت و رفت ... یا یکی از مرده هاش رو هم ریختن و فرار کردن از کوچه ... مردهه زن بود ... ننه ام شکی شده بود بهش ، ولی حیا میکرد ... لام تا کام بسته بود دهنو که یه وقت روحیه بابام لکه داره نشه ... لکه دار نشد ، ولی لکه ننگش رو پیشونی من و داداشام خورد ... نیگا ...
- این لکه کوچیکه ؟
- اوهوم ...
- این که خیلی کوچیکه ...
- آره ... گول زنکه ... دکتر گفت که به مرور بزرگ میشه ، به حدی که مثل بابام ، منم لکه ننگ انداز میشم ...
- مسریه ؟
- نه ... شخصیه ...
- زنه چه شکلی بود ؟ از ننه ات بهتر بود ؟
- آره ... عین آنجلینا جولی بود ... یه روز که رفته بودم مرده شور خونه بابام دیدمش لای مرده ها ... افتاده بود یه کنار ، نخ میداد ... بابام اون موقع ها هنوز تو کارش نبود ... از وقتی که هر شب شروع کرد به شستنش ، خیالی شدم ... خواستم به ننه ام بگم ... روم نشد ... چی بگم ؟ ... بگم بابام مرده هه رو چهار پنج بار شسته ؟ حیا کجا رفته پس ؟ ... رفتم تو کار مرده هه ... به منم پا داد ... خریت کردم ، گفتم رو دست بابام بلند نشم ... بابامه بالاخره ... حق آب داره ... از وقتی بابام رفته ... مرده شور خونه رو من و داداشام اداره میکنیم ... یکی تحویل میگیره ... یکی لباس میکنه ... یکی میشوره ... منم بسته بندی میکنم ... زمان نگهداری مرده رو کم کردیم که یه وقت ما هم عاشق پاشق نشیم ... مرده کم لا دستمون بمونه ... زیاد که بمونه ... آدمه دیگه ... عاشق میشه ...
- بهار ...
- ای بابا ... تو هنوز گیر خانوم بهاری ؟
- گیر که نه ...
- بریز ... واسه من نه ... واسه خودت ... دو تا یه تِک برو بالا که بهت بگم ... عادی باشی ، یه بلایی سر خودت میاری ... ... ... آ ماشالا ... عشق است ...
- اَه ...
- خانوم بهار ، با سوپرمند رفت ...
- کجا ؟
- زنش شد ... رفتن با هم آسمون هفتم ... چرا اینجوری نیگا میکنی ؟ ... به من چه ... مگه من باهاش رفتم ؟ فکرشو از سرت بیار بیرون ... بچه دار هم شده ...
- چند تا ؟
- دو تا ... اسم یکی رو گذاشتن تابستون ... اسم یکی هم پائیز ... تابستونه عین باباشه ... تیز و بز و زبر و زرنگ و تپل مپل ... پائیزه یه مقدار لاجونه ... رنگش کبوده ... دکتر گفته زردی داره ... میگن ایراد از خانوم بهار بوده ... خودش که حاشا میکنه ، ولی بانو های جماعتی میگن ایراد از خانوم بهار بوده و تو ...!
- من ؟!؟!؟! بُهتونه ... خالی بندیه ... من کاری به کارش نداشتم ... تو باور میکنی ؟
- نه ... میشناسمت خوب ... هفته ایی یه روز از آسمون هفتم میان پائین ، میرن سوپر دولکس آقات به خرید و بعدش هم بر میگردن به خونه شون ... ماشینشون هم از این اسب پرنده هاس که یه چیزی هم به دمبشون وصله ...
- پس فکرش نباشم ...
- اصلا و ابدا ... شوهرش خط و نشون کرده که اگه پاتو از آسمون چهارم ، بالاتر بزاری ناکارت میکنه ... خانوم بهار پا در میونی کرد ، شوهره به آسمون پنجم راضی شد ... حق هم داره ...
- دختر مختر جدید تو کوچه داریم که عاشقش بشم ؟
- تا دلت بخواد ... فت و فراوون ... خدا عمر بده به بانو های آقای جماعتی ... نسل کوچه رو از انقراض نجات دادن ... تو از شهر بگو ...
- داستان زیاده ... بریزم ؟ ...
42. تولد من !
{جمعه 25 بهمن 1386}
ته ریش ... شاپکا به سر ... بارونیِ سر آستین نخ نمای سربازی ، تن پوش ... کفش مشکی راه سفیدِ ورنیِ پاشنه تخم مرغی به پا ... با یه چمدون چوبیِ شکسته و کوچیک ...
یه راه که تهش معلوم شده ؛ ناغافلی ... تهش میرسه به یه کوچه ... چمدونو میزارم زمین ... چند ؛ قدم مونده به کوچه ... چند سال هم گذشته ... کوچه! ... من اومدم ... چند سال دیر تر ... چند سال پیر تر ... به حبس نرفته بودم به شهر ، اما از صد تا محبس هم تنگ تر بود دالون خواسته های لجن مال شهر ... پیرم کرد سه ساله ... سی سال کرد جوونیمو به آخر ... حالا اومدم ... سر افکنده نیستم ... سرم به عرش نیست ... خورده به سنگ ولی زخمش عمیق نشد ... یعنی نزاشتم که بشه ... جمع و جور کردم خودمو ... هم کشیدم ... تلو تلو ... نفیر کشون ... پا لنگون خودمو رسوندم دم دروازه کوچه خودمون ... اگه بیفتم اینجا ، اقلاً یکی هست زفت و رفتمون کنه ... بپرسه خرت به چند من بود نفله که از این سر دنیا رفتی به اون سر دنیا پی قرطی شدن ... فرنگی شدن ... فوکول کراواتی شدن و یادت رفت هر چی از ننه بابات بود و فک و فامیل و دوست و آشنا ... حالا سر دروازه کوچه وایسادم ...
خسته ام ... تنهام ... پیرم ... یکی رو میخوام دستمو بگیره ... باهام باشه ... زفتم کنه ... خدایا ! ... چی کرده بودم به درگاهت که اینطور بین غریب غربا خار و خفیفم کردی ... حالا با چه رویی برگردم به سوپر دولوکس آقام و بهش بگم چند منه ؟ ... حالا با چه چشمی ، چشم بندازم تو چشای بهار خانوم و بهش بگم پیر شدی ... پا سوز شدی ... دم بختت شد سینه قبرستون نشستن و به خیال رفتن حاجیت گریه کردن تا کور شدن ... دیگه چشمی نمونده تو این کوچه که به راهم باشه ... چه کردم با خودم ؟... چه بودی رو نبود کردم ؟... چه هستی رو نیست کردم ؟... خودم کجام ؟ ...
اینجام ... جلو دروازه کوچه ... میخوام تو اوج پر رویی برگردم به کوچه و سجلمو ، ری استارت کنم و از اول روز از نو روزی از نو ... دوباره آقا بده و خونه اش ... دوباره جماعتی و ضیفه هاش ... دوباره ابرین و بابای مرده شورش ... دوباره گربه کثیفه و زن و بچه ... دوباره من ... من کجا بودم ... کجام ؟
من اینجام ... جلوی دروازه کوچه ... من برگشتم ...!